دولتی بود که مُردیم به هنگام وداع
آن قَدَر زنده نماندیم که محمل برود!
نیازارم ز خود هرگز دلی را
که می ترسم در او جای تو باشد
گویا تو برون می روی از سینه وگرنه
جان دادن کس این همه دشوار نباشد!
کشته از بس به هم افتاده کفن نتوان کرد
فکر خورشید قیامت کن و عریانی چند
زلف مشکین تو یک عمر تامل دارد
نتوان سرسری از معنی پیچیده گذشت
گفتگوی اهل غفلت قابل تاویل نیست
خواب پای خفته را تاویل کردن مشکل است
ما را ز شب وصل چه حاصل که تو از ناز
تا باز کنی بند قبا صبح دمیده ست
پیراهنی که می طلبی از نسیم مصر
دامان فرصتی ست که از دست داده ای
(چهقدر
امروزی!)
در حسرت یک مصرع ِ پرواز بلند است
مجموعه بر هم زده بال و پر من
هوا چکیده نور است در شب مهتاب
ستاره خنده حور است در شب مهتاب